17 اسفند 1387
بهار
پنجره ها را باز کنید
می خواهم بوی بهار را حس کنم
نه بوی بهار نمی آید
مرا با بوی بارانی قدیمی گول نزنید
من بوی بهار را می دانم
من بوی بهار را که هم رنگ روح و خاطره هایم است می شناسم
5 اسفند 1387
مرگ
زندگی مرگ من مال من است
متعلق به من است
پس وقتش آمده
راحتی مال من است
راحتي من در مرگ من است
دستور مرا اجرا كن چون آن غم ديرين آمدست
20 بهمن 1387
اين كه...
اين كه شاخه ي درخت مي خندد
تا هزاران بار گريه ي بي ميل ابري بيند
دروغ است زيرا هرچه درخت گريه كند
ابر بيشتر بارد
شايد اين آتش غم هاي درخت را بكشد
17 بهمن 1387
باعث
ديدگانم اشك مي سازد
گونه هايم راهش را
اشك تو باعث اشك
بوسه اتمامش را
تا نهايت عاشق
تا نهايت دوستي
تا تو راهم دور است
تا تو راهم نزديك
باعث دل تويي
باعث عشق تويي
باعث زندگيم
باعث غم تويي
17 بهمن 1387
احساس عشق
چه احساسی است
هوای خوابت را کسی با گفتن دوستت دارم از تو بدزدد
تو را هنگام خواب تا رؤياي بي خوابي كشاند
تو را تا لحظه ي بيداري مطلق ببويد
چه احساس مي كني هنگام رفتن به سراي عشق
يك نفر با محبت بگويد خواب تو وابسته به سخن هاي من است
عشق چيست ؟ معشوق كيست؟ عاشق كيست ؟چه در دل دارد؟
آري اين احساس را درك كردم
كه حتي در رؤيا در رؤيا و در رؤيا احساس عشق را دوست دارم
17 بهمن 1387
؟
ریشه های بهشتی دل من از زمین ترک خورده ی قلب بیرون است
دیوانگی در کمین ساده گی من
غبار تنهایی هم آغوش روح
مرا تا سرزمین بی روح می کشد
دل چیست
آیا معنا کرده ای
که این ظریف شکننده برای چه تو را می کشاند
برای چه تو را عاشق می کند
برای چه تو را ناامید وسرانجام می میراند؟
9 بهمن 1387
حس
من راه دیگرم آغاز می شوم
حس عجیبی دارم
حس اولین قطره باران که به روح آدمی پیوند می خورد
و آخرین حسی که دنیا در آخرین لحظه هایش به آهی دردناک می سپارد
حس من آشکار شدن نمی خواهد
حس من عشق نمی خواهد
حس من شعری از جنون آهنگین دلهای پر از درد طلب می کند
این حس چیست که مرا می خواهد
این حس چیست که جان من طلب کرده و در انتظار پاسخ است
آیا پاسخ من مرگ است یا نفرت
20 دي 1387
چرا
چرا اين سؤال باز هم تكرار شد كه من كيستم چه در درون دارم
گاهي ساكت گاهي خشمگين گاهي در خيال انتقام
خود را در سكوتي شلوغ جاي مي گذارم
چرا اين سؤال تكرار شد كه من از چه رنج مي برم
از چه من غم مي برم
از چه خود را قصد مرگ زني بي شرم به خطر مي اندازم
اين گونه مرا نگاه نكنيد
مرا شرمسار خود نكنيد
مرا بي عاطفه نكنيد
اگر خشم به من راه يابد
طعم تلخ مرگ در كام همه شيرين مي شود
چرا اين سؤال باز تكرار مي شود كه من چرا متن عشق يك انسان را پاره كردم
اينك جواب آخرين سؤال شما
او عشق ندارد عشق او يا هوس است يا پول
كه خود را در پي پدر افكنده چون مار بي سر كه خود را بي خطر جلوه دهد
آري اگر دست من به او رسد همه را راحت خواهم كرد
20 دي 1387
لحظه هاي رهايي
خودت را نگاه كن
بي صدا صدا كن
لحظه اي آرام بگير
لحظه اي گريه كن
ديوار را سيلي بزن
خودت را خالي كن
در خلوتي پرز از ادعا
ادعاي بي ادعا بودن كن
شايد ساكت شود روح درونت
شايد بتواند حس كند
خود را ببويد
دل از پاكي پنجره كندد
لب راز گوي خود را ببندد ببوسد
سكوت را در آماج نيرنگ نگاهت بشكن
غرور جواني را كه در دل داري مانند بلوري بشكن
و غروري از جنس نشكن به جاي آن بگذار
كه نشكند اين غرور پر غرور هرچند كه همه بگويند بشكن
اين را كه گفتم براي رهايي بود
رها بودن را بدون عشق بشكن

