POEM

17 اسفند 1387

بهار

پنجره ها را باز کنید

می خواهم بوی بهار را حس کنم

نه بوی بهار نمی آید

مرا با بوی بارانی قدیمی گول نزنید

من بوی بهار را می دانم

من بوی بهار را که هم رنگ روح و خاطره هایم است می شناسم

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط ITASEIN در 15:35 |  لینک ثابت   • نظرات (9)

5 اسفند 1387

مرگ

زندگی مرگ من مال من است

متعلق به من است

پس وقتش آمده

راحتی مال من است 

راحتي من در مرگ من است

دستور مرا اجرا كن چون آن غم ديرين آمدست

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط ITASEIN در 16:01 |  لینک ثابت   • نظرات (0)

5 اسفند 1387

دخترها


ادامه مطلب
نوشته شده توسط ITASEIN در 15:54 |  لینک ثابت   • نظرات (0)

20 بهمن 1387

اين كه...

اين كه شاخه ي درخت مي خندد

تا هزاران بار گريه ي بي ميل ابري بيند

دروغ است زيرا هرچه درخت گريه كند

ابر بيشتر بارد

شايد اين آتش غم هاي درخت را بكشد

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط ITASEIN در 16:32 |  لینک ثابت   • نظرات (1)

17 بهمن 1387

باعث

ديدگانم اشك مي سازد

گونه هايم راهش را

اشك تو باعث اشك

بوسه اتمامش را

تا نهايت عاشق

تا نهايت دوستي

تا تو راهم دور است

تا تو راهم نزديك

باعث دل تويي

باعث عشق تويي

باعث زندگيم

باعث غم تويي

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط ITASEIN در 16:13 |  لینک ثابت   • نظرات (2)

17 بهمن 1387

احساس عشق

چه احساسی است

هوای خوابت را کسی با گفتن دوستت دارم از تو بدزدد

تو را هنگام خواب تا رؤياي بي خوابي كشاند

تو را تا لحظه ي بيداري مطلق ببويد

چه احساس مي كني هنگام رفتن به سراي عشق

يك نفر با محبت بگويد خواب تو وابسته به سخن هاي من است

عشق چيست ؟ معشوق كيست؟ عاشق كيست ؟چه در دل دارد؟

آري اين احساس را درك كردم

كه حتي در رؤيا در رؤيا و در رؤيا احساس عشق را دوست دارم


ادامه مطلب
نوشته شده توسط ITASEIN در 16:04 |  لینک ثابت   • نظرات (0)

17 بهمن 1387

؟

ریشه های بهشتی دل من از زمین ترک خورده ی قلب بیرون است

دیوانگی در کمین ساده گی من

غبار تنهایی هم آغوش روح

مرا تا سرزمین بی روح می کشد

دل چیست

آیا معنا کرده ای

که این ظریف شکننده برای چه تو را می کشاند

برای چه تو را عاشق می کند

 برای چه تو را ناامید وسرانجام  می میراند؟


ادامه مطلب
نوشته شده توسط ITASEIN در 15:52 |  لینک ثابت   • نظرات (0)

9 بهمن 1387

حس

من راه دیگرم آغاز می شوم

حس عجیبی دارم

حس اولین قطره باران که به روح آدمی پیوند می خورد

و آخرین حسی که دنیا در آخرین لحظه هایش به آهی دردناک می سپارد

حس من آشکار شدن نمی خواهد

حس من عشق نمی خواهد

حس من شعری از جنون آهنگین دلهای پر از درد طلب می کند

این حس چیست که مرا می خواهد

این حس چیست که جان من طلب کرده و در انتظار پاسخ است

آیا پاسخ من مرگ است یا نفرت

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط ITASEIN در 15:41 |  لینک ثابت   • نظرات (0)

20 دي 1387

چرا

چرا اين سؤال باز هم تكرار شد كه من كيستم چه در درون دارم

گاهي ساكت گاهي خشمگين گاهي در خيال انتقام

خود را در سكوتي شلوغ جاي مي گذارم

چرا اين سؤال تكرار شد كه من از چه رنج مي برم

از چه من غم مي برم

از چه خود را قصد مرگ زني بي شرم به خطر مي اندازم

اين گونه مرا نگاه نكنيد

مرا شرمسار خود نكنيد

مرا بي عاطفه نكنيد

اگر  خشم به من راه يابد

طعم تلخ مرگ در كام همه شيرين مي شود

چرا اين سؤال باز تكرار مي شود كه من چرا متن عشق يك انسان را پاره كردم

اينك جواب آخرين سؤال شما

او عشق ندارد عشق او يا هوس است يا پول

كه خود را در پي پدر افكنده چون مار بي سر كه خود را بي خطر جلوه دهد

آري اگر دست من به او رسد همه را راحت خواهم كرد


ادامه مطلب
نوشته شده توسط ITASEIN در 15:59 |  لینک ثابت   • نظرات (4)

20 دي 1387

لحظه هاي رهايي

خودت را نگاه كن

بي صدا صدا كن

لحظه اي آرام بگير

لحظه اي گريه كن

ديوار را سيلي بزن

خودت را خالي كن

در خلوتي پرز از ادعا

ادعاي بي ادعا بودن كن

شايد ساكت شود روح درونت

شايد بتواند حس كند

خود را ببويد

دل از پاكي پنجره كندد

لب راز گوي خود را ببندد ببوسد

سكوت را در آماج نيرنگ نگاهت بشكن

غرور جواني را كه در دل داري مانند بلوري بشكن

و غروري از جنس نشكن به جاي آن بگذار

كه نشكند اين غرور پر غرور هرچند كه همه بگويند بشكن

اين را كه گفتم براي رهايي بود

رها بودن را بدون عشق بشكن


ادامه مطلب
نوشته شده توسط ITASEIN در 15:48 |  لینک ثابت   • نظرات (1)